عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

♥ 14 ماهگیت مبارک ♥

           ماهگیت مبارک نفس ماما                                    ماهه که خدا تو فرشته نازش و بهمون هدیه داد و زندگیمون و زیبا تر و عاشقانه تر کرد، زندگیه من و بابا با وجود تو دیگه چیزی کم نداره و بهترین لحظه هارو با تو تجربه کردیم، امیدوارم تمام زندگیت سرشار از شور و نشاط و سلامتی و خوشبختی باشه عشق کوچولوی ما ، این و بدون که تا آخر دنیا من و بابا عاشقتیم عزیزم        ...
29 تير 1391

ماجرا های اتلیه ایلیا ♥♥♥

سلام به قند عسل ماما، پسر خوشگلم امروز داشتم عکسای کامپیوتر دایی امین و نگاه میکردم که یکی از عکسای چند ماه پیشتو دیدم یادش بخیر 10 ماه و خورده ایت بود دقیق یادم نیست، بردمت آتلیه تا برای پاسپورت ازت عکس بندازم خیلی ماه بودی اصلا اذیت نکردی و نشستی رو صندلی و صاف تو دوربین نگاه کردی و جالبه که با یه بار عکاسی، عکستم خوب شد خانم عکاس هم یه عکس 9 در 13 زد رو شاسی و بهمون اشانتیون داد، اینم عکست گوگولیه من هفته پیش هم بردمت اتلیه ازت عکس بندازم ولی برخلاف تصورم کلی گریه کردی و اصلا بند نمیشدی یه عالمه عکس ازت انداختن ولی تو همشون داری گریه میکنی هر دکوری برات میذاشتن وا نمیستادی ، خلاصه خانمه یه عالمه سیب ریخت جلوت و تا ...
29 تير 1391

مسابقه لبخند یک فرشته....

اینجا ایلیا 37 روزش بود، یادش بخیر چقدر زود گذشت..... اومده بودیم رشت واسه ختنه.... حالا این عکس و انتخاب کردم واسه شرکت تو مسابقه نی نی وبلاگ، لبخند یک فرشته.... اگه خونه بودم عکس زیاد داشتم واسه مسابقه ولی اینم خوبه دیگه ...
27 تير 1391

عااااااااااااااااااااااشقتم عزیزم ♥♥♥

ایلیای نازم عشقم زندگیم، ما هنوز رشت هستیم و بر نگشتیم تهران شاید تا اخر هفته برگردیم پسر خوشملم نمیدونی مامان چقدر عاشقته، هر روز که میگذره بیشتر بهت وابسته میشم و طاقت دوریت و ندارم ، تازگیا چیزای جدید یاد گرفتی و منظورت و خوب بهمون میفهمونی عاشقتم و قتی بهت میگم نفس مامان کیه میزنی رو سینت و میگی م (با فتحه بخونید) یعنی من عاشقتم وقتی بهت میگم پاهات کو، پاهات و میگیری بالا و تلو تلو میخوری عاشقتم وقتی بهت میگم دستات کو دستات و تو هوا تکون میدی عاشقتم وقتی بهت میگم زبونت کو درش میاری و میزنی به لبت و صدا در میاری عاشقتم وقتی بهم میگی ببل (با فتحه روی هر دو ب) یعنی بغلم کن عاشقتم وقتی در ورودی...
27 تير 1391

ما رفتیم مسافرت ....

سلام به همه دوستای خوبم، الان اومدم چند تا از اتفاقای این هفته رو براتون بنویسم، جمعه پیش که 9 تیر بود  خاله ملاحت اومد تهران خونمون، چهارشنبه شب که 12 تیر بود عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ ایلیا از حج برگشتن و مهمونی داشتن، مامان و بابای خودم هم همون روز ساعت 1 ظهر رسیدن تهران، خلاصه عصر بابا میثم و بابای خودم و چند تا از عمه های ایلیا و بچه هاشون رفتن فرودگاه من به خاطر ایلیا نرفتم اخه خسته میشد. مهمونی خوش گذشت و منم چون 3 ماه بود که نرفته بودم رشت تصمیم گرفتم جمعه با مامان و بابام برگردم و الانم با اقای ایلیا رشت هستم خلاصه خواهرای همسرم که فهمیدن من امروز میام رشت دیشب اومدن خونمون و سوغاتی هامون و اوردن خیلی چیزای خوش...
16 تير 1391

آن شرلی ♥♥♥

    آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت از تنهايي معصومانه دستهايت آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو کیا یادشونه؟ من که باهاش زندگی میکردم ...
8 تير 1391
1